<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>وبلاگ شخصی دکتر الیاسی پور</title>
    <subtitle> این وبلاگ فضایی است پر از هوای تازه تا دور از غبار زندگی ریه های روح را پر از لطافت ادب کنیم
</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-17T20:48:37+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>بانوی داستان درگذشت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/50"/>
        <published>2012-03-10T07:12:40+01:00</published>
        <updated>2012-03-10T07:12:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/50</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>عصر پنجشنبه، سیمین دانشور، بانوی داستان نویس ایرانی در سن نود سالگی بدرود حیات گفت تا ادبیات ایران در آخرین روزهای سال نود، یکی از بزرگترین وزنه‌های خود را از دست دهد. آنچه دانشور را در سپهر ادبیات معاصر ما به یک استثنا بدل کرده است، این بود که وی به عنوان نخستین بانوی ایرانی، شهامت پا گذاشتن به ساحت ادبیات داستانی را پیدا کرد و نخستین زنی بود که در معنای متعارف امروزی، رمان نوشت و پایه‌گذار حرکتی بود که بعدها منجر به حضور بیشتر بانوان داستان نویس در این زمینه شد.&amp;nbsp;



به گزارش «تابناک»،</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/50"><![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(0,0,205)"></SPAN>عصر پنجشنبه، سیمین دانشور، بانوی داستان نویس ایرانی در سن نود سالگی بدرود حیات گفت تا ادبیات ایران در آخرین روزهای سال نود، یکی از بزرگترین وزنه‌های خود را از دست دهد. آنچه دانشور را در سپهر ادبیات معاصر ما به یک استثنا بدل کرده است، این بود که وی به عنوان نخستین بانوی ایرانی، شهامت پا گذاشتن به ساحت ادبیات داستانی را پیدا کرد و نخستین زنی بود که در معنای متعارف امروزی، رمان نوشت و پایه‌گذار حرکتی بود که بعدها منجر به حضور بیشتر بانوان داستان نویس در این زمینه شد.&nbsp;</DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143107_631.jpg"></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify">به گزارش «تابناک»، نام دانشور در اذهان عمومی با نام همسر داستان نویسش جلال آل احمد گره خورده، به ویژه اینکه جلال به دلیل مواضع تند سیاسی و زندگی پرشور و شرش، چهره شده بود، ولی باید پذیرفت که زندگی ادبی سیمین دانشور، بسیار مستقل از همسرش بود و همین هم شاید یکی از مهمترین ویژگی‌های سیمین بود که خود به عنوان یک شخصیت مستقل ادبی بسیار شناخته شده‌تر و ارج یافته‌تر از جلال بود و حتی مانند جلال زندگی سیاسی هم نداشت و ادعایش را هم البته نداشت که بخواهد به خاطر ادبیات سیاسی‌اش مشهور شود.<BR><BR>با این حال، رمان «سووشون»اش به هفده زبان زنده دنیا ترجمه شد و در ایران هم کمتر کسی بود که این رمان زیبا را نخوانده باشد و کمتر اثری را می‌شناسیم که در ادبیات ما تا این اندازه مورد توجه منتقدان قرار گرفته باشد و به عنوان یکی از متون ادبی کتاب ادبیات دانش‌آموزان دبیرستانی هم در نظر گرفته شده است.</DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143109_624.jpg"></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify">ترکیب سیمین و جلال، سالیان سال محفلی را برای ادیبان، شاعران، نویسندگان و سیاسیونی پدید آورد که شاید در کنار هم آوردن نام‌هایشان کمی عجیب باشد؛ خانه‌ای که به کمک شور و شر جلال و آرمش سیمین، توانست محفلی برای&nbsp; شکل گیری و رشد بسیاری از جریان های روشنفکری باشد. خانه ای که از نیما و هدایت بگیر تا آیت الله کاشانی و مریم فیروز، خلیل ملکی و امام موسی صدر و خیلی های دیگر در آن رفت و آمد داشتند و شاید به جهت همین تبادل افکار، همیشه یک تعادل رفتار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در زندگی دانشور دیده می‌شد و این تعادل، باعث شد که بتواند با گرایش‌های گوناگون ادبی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تبادل فکری داشته باشد.&nbsp;</DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143108_254.jpg"></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>از دانشور علاوه بر سووشون، سه‌گانه سرگردانی هم منتشر شده که البته سرنوشت آخرین بخش از این مجموعه در سال‌های اخیر به یکی از معما‌های ادبیات ما بدل شده است. کتاب نخست با نام «جزیره سرگردانی» در سال ۱۳۷۲ و «ساربانْ سرگردان» در ۱۳۸۰ منتشر شد، ولی سرنوشت بخش پایانی این مجموعه که بنا به گفته خود دانشور، پایان مأموریت ادبی او در این جهان است، هیچ گاه روشن نشد. <BR><BR>سال گذشته بود که سرانجام پس از سال‌ها انتظار، خبر گم شدن متن کتاب کوه سرگردان در رسانه‌ها بازتاب پیدا کرد و خود دانشور که از سال 86 پس از اینکه به کما رفت، با بیماری سختی دست و پنجه نرم می‌کرد، نتوانست کمکی به پیدا شدن متن این رمان کند و مرگ مدیر انتشارات خوارزمی ـ که انتشار کتاب‌های دانشور را بر عهده دارد ـ هم مزید برعلت شد. <BR><BR>و کار تا جایی پیش رفت که بسیاری مدعی شدند، دانشور اصلا این رمان را ننوشته است و حتی خواهر او هم این ادعا را به نوعی تأیید کرد که احتمال دارد دانشور این رمان را اصلا ننوشته باشد، چرا که اگر نوشته بود، می‌بایست پیدا می‌شد.<BR><BR>با این حال، امید می‌رود در سال‌های آینده و در لابلای کاغذ‌های خاک خورده خانه سیمین یا بایگانی انتشارات خوارزمی و یا شاید اصلا وزارت ارشاد، متن آخرین رمان دانشور پیدا شود تا پس از خبر غم‌انگیز فوت او، خبری شادی بحش را برای هواداران ادبیات ایران زمین پدید بیاورد. 
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><SPAN style="FONT-SIZE: 11px; LINE-HEIGHT: 22px; FONT-FAMILY: Tahoma"><SPAN style="COLOR: rgb(0,0,205)">دانشور اواخر تیر 86 مشکل تنفسی پیدا می‌کند و چند روزی به کما می‌رود. از آن پس دیگر حال او بهبود نیافت و بیشتر در بستر و تحت درمان بود.</SPAN></SPAN><SPAN style="COLOR: rgb(0,0,205)"><BR></SPAN></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: justify"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143104_853.jpg"></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143105_692.jpg"></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><BR></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG title="" style="BORDER-TOP-STYLE: none; BORDER-RIGHT-STYLE: none; BORDER-LEFT-STYLE: none; BORDER-BOTTOM-STYLE: none" alt="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/19/143106_222.jpg"></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دوباره آمدیم منتظر مطالب بیشتر باشید</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/49"/>
        <published>2012-03-03T16:57:22+01:00</published>
        <updated>2012-03-03T16:57:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/49</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
    </entry>
    <entry>
        <title>نمونه سوال زبان فارسی 2 پیش دانشگاهی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/48"/>
        <published>2011-04-29T14:34:51+01:00</published>
        <updated>2011-04-29T14:34:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/48</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
    </entry>
    <entry>
        <title>نمونه سوال زبان فارسی 2 پیش دانشگاهی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/47"/>
        <published>2011-04-26T14:03:58+01:00</published>
        <updated>2011-04-26T14:03:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/47</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>باسمه تعالی-سوالات زبان فارسی 2 – اسفندماه 89 نام ونام خانوادگی : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الف- معنی ابیات و عبارات زیر را بنویسید. 1- جمع در اضطراب آمدند وگفتند این سرای باز کنیم . 5/. 2- در زندگی تفننی جز چای دیشلمه نداشت . 5/. 3- از این که تکیه بر فتوح ونذور اهل خیر نمایند ، تحذیرشان می نمود . 5/. 4- زشت بادید واز اندوه بیرون نیایید که آماج تیر بلائید . 5/. 5- دانست که ترکی عظیم از وی دروجود آمده است . 5/ 6</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/47"><![CDATA[باسمه تعالی-سوالات زبان فارسی 2 – اسفندماه 89 نام ونام خانوادگی : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الف- معنی ابیات و عبارات زیر را بنویسید. 1- جمع در اضطراب آمدند وگفتند این سرای باز کنیم . 5/. 2- در زندگی تفننی جز چای دیشلمه نداشت . 5/. 3- از این که تکیه بر فتوح ونذور اهل خیر نمایند ، تحذیرشان می نمود . 5/. 4- زشت بادید واز اندوه بیرون نیایید که آماج تیر بلائید . 5/. 5- دانست که ترکی عظیم از وی دروجود آمده است . 5/ 6- پدرم ازبام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت . 5/ 7- چون آب دریا موج زند مبلغی بر باروی شهر بررود . 5/ 8- چون این حکایت می شنیدم ،سراچه ی ذهنم آماس می کرد . 5/ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب- به سوالات زیر پاسخ دهید. 1- مفهوم جمله ی «این گمان درحق خویش برم »چیست ؟ 5/ 2- در جمله ی«شیخ بوعبدالله بشکست وبا خویش رسید» مقصور از«بشکست »چیست؟ 5/ 3- با توجه به عبارت زیر ، بین سه مقوله ی «آتش ،عشق وشعر » چه تناسبی وجود دارد؟ 5/ «عشق نیزچون آتش است که پنهان نمی ماند ولی آن چه ازاین دو دشوارترپوشیده شود ،شعر شاعراست .» 4- ترجمه ی معنایی را توضیح دهید . 5/ 5- دریافت شما از این عبارت چیست ؟ 5/ مرغ چون از زمین بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد،این قدرباشد که ازدام دورباشد » 6- «اسرارالتوحید» را چه کسی ودرچه موردی نگاشته است ؟ 5/ 7- «فابل»چیست ؟ 5/ 8- با توجه به عبارت زیر ، مولانا دیگران را به چه چیزی توصیه و از چه چیزی باز می داشته است ؟ 5/. سایرین را هم مولانا الزام ودلالت به کسب وکار می کرد و از این که تکیه بر فتوح و نذور اهل خیر نمایند تحذیرشان می نمود 9- « تنازع برای بقا » یعنی چه ؟ 10-در بیت زیر ، شاعر می خواهد چه مفهومی را برساند ؟ 5/. به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود وتابستان وآب سرد واستسقا 11- چرا جامی برای خود تخلص « جامی »را برگزید ؟ 5/. 12- کدام شاعر آلمانی به حافظ دلبستگی فراوان داشت ؟ یکی از آثار او را بنویسید . 5/. ]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>برگزاری کارگاه آموزشی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/46"/>
        <published>2011-04-26T14:02:38+01:00</published>
        <updated>2011-04-26T14:02:38+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/46</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>سومین کارگاه آموزش گروه ادبیات فارسی دوشنبه آینده 12 اردیبهشت در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می شود </summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/46"><![CDATA[سومین کارگاه آموزش گروه ادبیات فارسی دوشنبه آینده 12 اردیبهشت در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می شود ]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خبر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/45"/>
        <published>2011-04-19T14:10:46+01:00</published>
        <updated>2011-04-19T14:10:46+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/45</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>درباره امتحانات نوبت دوم 
&amp;nbsp;</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/45"><![CDATA[<P>درباره امتحانات نوبت دوم </P>
<P>&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اطلاعیه </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/44"/>
        <published>2011-04-16T15:05:10+01:00</published>
        <updated>2011-04-16T15:05:10+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/44</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>جلسه گروه فردا 28 فروردین ساعت 30/16 در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می گردد</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/44"><![CDATA[<FONT face="courier new,courier,monospace" color=#cc33cc size=5>جلسه گروه فردا 28 فروردین ساعت 30/16 در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می گردد</FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>درباره ابراهیم جبرا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/43"/>
        <published>2011-04-09T14:43:10+01:00</published>
        <updated>2011-04-09T14:43:10+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/43</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
    </entry>
    <entry>
        <title>نکته ی روز</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/42"/>
        <published>2011-04-09T14:40:48+01:00</published>
        <updated>2011-04-09T14:40:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/42</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>خوشبختی الزاماً دست یابی به همه ی آرزوها نیست بلکه لذت بردن از آن چه است که امروز در اختیار ماست </summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/42"><![CDATA[<FONT color=#993399><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=5>خوشبختی الزاماً دست یابی به همه ی آرزوها نیست بلکه لذت بردن از آن چه است که امروز در اختیار ماست</FONT> </FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستانک </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/41"/>
        <published>2011-03-28T23:46:11+01:00</published>
        <updated>2011-03-28T23:46:11+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/41</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
    </entry>
    <entry>
        <title>بهاریه ای از مولوی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/40"/>
        <published>2011-03-26T09:10:58+01:00</published>
        <updated>2011-03-26T09:10:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/40</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>به ادامه مطلب بروید</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/40"><![CDATA[<P>به ادامه مطلب بروید</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>جمله ی روز</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/39"/>
        <published>2011-03-13T15:51:31+01:00</published>
        <updated>2011-03-13T15:51:31+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/39</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>کشتی کنار ساحل در امان است اماکشتی را برای این نساخته اند </summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/39"><![CDATA[<FONT face=verdana,arial,helvetica,sans-serif color=#cc33cc size=5>کشتی کنار ساحل در امان است اماکشتی را برای این نساخته اند </FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>درباره خیام </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/38"/>
        <published>2011-02-27T10:51:29+01:00</published>
        <updated>2011-02-27T10:51:29+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/38</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>به ادامه مطلب بروید
&amp;nbsp;</summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/38"><![CDATA[<P>به ادامه مطلب بروید</P>
<P>&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اطلاعیه </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/37"/>
        <published>2011-02-27T10:38:31+01:00</published>
        <updated>2011-02-27T10:38:31+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/37</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>دومین کارگاه آموزشی گروه با عنوان بررسی مسایل زبان فارسی 2 پیش دانشگاهی در روز شنبه 14 اسفند ماه در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می شود </summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/37"><![CDATA[<P>دومین کارگاه آموزشی گروه با عنوان بررسی مسایل زبان فارسی 2 پیش دانشگاهی در روز شنبه 14 اسفند ماه در محل دبیرستان ایثارگران برگزار می شود </P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستانک </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://adabmah.mihanblog.com/post/36"/>
        <published>2011-02-13T10:52:44+01:00</published>
        <updated>2011-02-13T10:52:44+01:00</updated>
        <id>tag:http://adabmah.mihanblog.com/post/36</id>
        <author>
            <name>دكتر عزیز الیاسی پور</name>
        </author>
        <summary>مردم چه می گویند؟؟

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...می خواستم پول </summary>
        <content type="html" xml:base="http://adabmah.mihanblog.com/post/36"><![CDATA[<DIV class=title>مردم چه می گویند؟؟</DIV>
<DIV class=text>
<P>می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...</P>
<P>فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...<BR><BR>خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند</P></DIV>]]></content>
    </entry>
</feed>

